دو ماه بعد...
سلااااااااااااااامی گرم به همه ی دوستان و دخترای گل خودم
بالاخره بعد از حدودا 2ماه موفق شدم وصل بشم به این دنیای مجازی ...حسابی دلم تنگ شده برای تمامی دوستانم و برای جویا شدن از احوالاتشون .
ما از 15 خرداد از شیراز حرکت کردیم و از طرف یاسوج به طرف خرم اباد اومدیم و 4 صبح رسیدیم.حالا امشب یعنی 19 خرداد مهمان داداشی و زن داداش و محمد طاهای عزیزم هستیم و منم ازفرصت استفاده کردم تا غبار از روی این دفتر خاطراتمون بزدایم.بابارضا فردا برمیگرده شیراز و ما حالا حالاها میمانیم اندر ولایتمان و بسی خوش به حالمان میشود.ثنا که حسابی با خاله محبوبه اخت شده و رفتارش حسابی خانمانه شده شبها هم در اتاق خاله و روی تخت خاله جان میخوابد.ثمین هم که حسابی در حال فضولی و شیرین زبانی ست برای همه.الان اومده به من میگه:"مامان خودم اینو میدی به خودم؟!" منظورش لب تابه و اینو با ریتم و اهنگ میگه.علاقه به داستان پیدا کرده.شبها اول مامان جون یکی دوتا قصه براش میگه بعد هم میاد پیش من و بعد از خوندن یک قصه ی دیگه تازه شعر ها و لالائی ها رو باید بخونم تا بخوابه.همه ی عروسکها رو روی بالش میخوابونه و پتو روشون میکشه و براشون لالائی میخونه.
الان نشسته رو پای خاله و کلمات انگلیسی رو که یاد گرفته رو تمرین میکنه و جالب اینجاستکه هر کدومو که فراموش کرده بجاش میگه:" دابیل " که کاملا من دراوردیه.یه کلمه ی من دراوردی دیگه که زیاد کاربرد داره تو حرف زدن های وروجکمون کلمه ی :"باگولی" ست.مثلا ازش میپرسیم اسمت چیه میگه :"ثمین باگولیِ باگولا"

اینم از عکس دسته جمعی از کلاس اولی ما با دوستانش و خانوم معلم مهربونشونه

فعلا تا اینجا کافیه تا بعد...



دو ماه بعد...
